خرید بک لینک
امروز اومدم آموزشگاه. صبح رفته بودم دانشگاه سابق برای انجام کارهای فارغ التحصیلی لعنتی. بالاخره اون امضای کتابخونه رو گرفتم و پایان نامه ام تایید شد. امضاها رو تحویل کارشناس دادم و زدم بیرون. گوشیم رو تو تپسی جا گذاشتم و منتظرم با اسنپ بفرسته برام. امیدوارم بفرسته برام. اضطراب دارم. یکی از کارتایی که تو 27 28 سالگی باید باهاش بازی میکردم رو الان که 23 سالمه دارم استفاده میکنم. این یعنی اینکه اگه نشه باید برا 27 28 سالگی دنبال یه کارت جدید باشم. من بسکتبال نمیبینم و دوست ندارم ولی ادعا کردم که میبینم. میخوام امتحان کنم دیدنش رو؛ یعنی بدم نمیاداا ولی خب به اندازه والیبال مورد علاقه ام نیست. اینروزا درگیر یه قارچی شدم رو پوستم که همه زندگیم رو تحت الاشعاع قرار داده؛ در حال مبارزه ام و باید در این جنگ من پیروز باشم. نوشته های قدیمیم رو خوندم امروز و اشک ریختم. من دیگه احساس بی عرضه بودن نمیکنم. البته که از آینده میترسم، ولی به خودم برای تصمیماتی که این مدت گرفتم افتخار میکنم. پدرم ادعا کرده بود که هر کاری بخوام برای اینکه حالم بهتر بشه انجام میده، حتی اگه اون کار مربوط به موسیقی باشه و نوازندگی. اما طبق معمول انجام نداد. من پول ندارم پیانو بخرم و دلم پر میکشه مثل نیمه دوم 401 بازم برم کلاس پیانو... برای خریدنش میتونم چقدر مگه پول جمع کنم؟ چرا وقتی میتونه به راحتی بهم کمک کنه نمیکنه؟ قلبم فشرده میشه.شاید بعد از این قضایای کنکور عملی و اینها، برم سرغ اینکه یه تار بگیرم. واقعا دوری از موسیقی بیشتر از هر چیز دیگه ای من رو عذاب میده. چرا نمیاد این پیک؟ واقعا داره حالم از استرس بد میشه.

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 24 خرداد 1403 ساعت: 22:01

صفحه بندی